گاهی وقتا روی یه زخم،باهرچی دستت اومد میپوشونی.برای اینکه از جلو چشمت دورش کنی و بهش فکر نکنی.اما گاهیم پیش میاد این زخم ها، این قضیه هایی که با خودت حلش نکردی و گذاشتیش یه گوشه تا جلوی چشم نباشه،بعضی سوال های تو ذهنت که بی جواب ولشون کردی و سعی میکنی بهش فکر نکنی یا یافتن پاسخش به گذشت زمان سپردی .با یه تلنگر عینن میاد جلو چشمت و انقدر این اتفاق سریع میفته که شوکت میکنه و از اعماق وجودت حسش میکنی ،جوری که تو اون لحظه راحت تر بهشون واکنش میدی.و چیزی که قبلا هرچی زور زدی تا درش بیاری و بکنیش تو یه جمله کوتاه روشن واسه خودت نتونستی.اما با این تلگنر سریع میاریش بالا و مینویسیش به ساده ترین شکل ممکن.این تلنگر میتونه یه اتفاق،یه حرف،یه صحنه از یه فیلم یا هر چیز دیگه (یه خط نوشته.یه نت موسیقی یا یه شعر...).یا مثل امشب یه چت 5 ساعت.تو این 5 ساعت دقایقی بود که دیدم وای هرچی وصله و پینه زدم دهن باز کرده و خودم نا توان از جمع کردن خودم و اعتقادات نسبیم که با هزار زور و زحمت جورشون کردم بهش رسیدم ،دیدم.برای اینکه بعدا بدونم این تلنگر (که هرچند وقت یه بار نیاز تا متوجه بشی چقدر پیشرفت کردی )مدیون کیم ،اسم امیر میارم.اگه بعد ها این اسم هم در ذهنم چیزی تداعی نکرد باید بگم امیر دوست خوب تراوینی من.یه ممنون ناگفته به خودش اما ذکر شده در اینجا برای این تلنگر.
1هیچگاه به پنجره ها اعتماد نکن.آنها توانایی صادق بودن را ندارن.آنها نمیتوانند حقیقت را به نمایش بکشن.که اگر اینگونه بشود میشکنند.(اهپنجرا اتچا)
2.تنهامیمانی . تو تنها میمانی. اگر راضی به شنا کردن در دریایی کثیف نباشی. مجبوری لب ساحل به تنهایی بلرزی و به تماشای شنای آدم هایی که به کثیف شدن در دریا تن داده ان بنشینی.
راه دیگری هست؟
+
نوشته شده در
2009/6/2ساعت 4:21 توسط دانای کل
|